یک باغ کوچک است ؛ با با دیوار هایی نسبتا بلند و حوضچه ای پراز آب در وسط آن.
هیچ کسی آن جا نیست.
مهدی دوباره از بیرون باغ با صدای بلندی به آنها میگوید: اما شما اجازه ندارید در آن باغ بازی کنید...
آن جا مکانی خصوصی است.
اما آن ها به گشت و گذار خدر در باغ ادامه می دهند.
مهدی و هادی با تعجب به یکدیگر نگاه میکنند و می گویند : آن ها به تذکر ما توجه نمیکنند.
چگونه آن ها را متوجه خطایشان کنیم؟
***
آن بچه ها در گوشه ای از باغ یک دوچرخه پیدا میکنند؛کمی خراب است،ولی راه می رود. آن طرف تر یک نیمکت است و در کنارش درختی با انجیر های رسیده .
تمام اطراف پر از علف است و بوی گل همه جا به مشام می رسد؛گل های قرمز و زرد ...
بچه ها فریاد میزنند : جانمی جان ... این باغ جای خوبی برای بازی است!
و شروع میکنند به خوردن انجیر ها!و تعداد زیادی گل میکنند!سپس چند نفری سوار دو چرخه میشوند و در حالی که با عجله ، نزدیک به دیوار دور می زنند ، فریاد می کشند . این باغ ماست... باغ سری ما ... ناگهان...!
***
صاحب باغ با ابرو های گره خورده ی خود ، چوب دستی اش را بلند می کندو...
بچه ها پا به فرار میگذارند در حالی که از درد به خود می پیچند
^^^
و باید از میان شما امتی باشند که که دیگران را به نیکی دعوت کنند و آن ها را به کارهای خوب فرا بخوانند و اززشتی ها باز دارند.
سوره ی مبارکه ی آل عمران آیه ی 104
*
چند سوال در باره ی این مطلب:
در دین ما به کار هادی و مهدی چه میگویند؟آیا کار آن ها هم جزئی از دین ماست؟و یا کار آنها اشتباه بوده است؟
نظرات شما عزیزان: